این پرسشِ کلی‌نگر که آیا جنبش دانشجویی به سودِ جامعه است، درنگ در کارکردِ نهادِ «آموزش» را می‌تواند برانگیزد. جامعه موجودیتی است که برای بقا، ساختارهایی موسوم به «نهاد اجتماعی» را پیکر می‌بندد که یکی از آن نهادها، نهادِ آموزش است. در پهنه‌ی «آموزش»، دانشگاه یک کارگزار است با ویژگی‌هایی چون استقلال از «دولت» و استقلال از «بازار»؛ چرا که اگر دانشگاه به «نهادهای سیاسی» و «نهادهای اقتصادی» هم‌پیوند شود، بساطِ انباشتِ درازمدتِ دانش با کوچک‌ترین دگرگشت‌های سیاسی و اقتصادی برچیده می‌شود و تواناییِ تعریفِ مسائلِ علمی بدونِ پیش‌فرض‌های محدودکننده‌ی راهِ پژوهندگی، از بین می‌رود.

جامعه‌ای که دانشگاه‌اش، تواناییِ یادشده را از دست بدهد، در پیش‌بردِ گام‌های توسعه‌ی میان‌مدت و درازمدتِ خود بی‌ثبات می‌شود و چاره‌اندیشی‌های توسعه، در خُرده‌کاری‌هایی پراکنده و غیرِ-روش‌مند اسیر می‌شود. دانشگاه برای بازنگری در گذشته، شناختِ امروز و گمانه‌زنی درباره‌ی آینده، نیازمندِ دوربودن از بَرهَم‌کنش‌های سیاسی و اقتصادی است تا یک‌پارچگیِ درازمدتی به دست آورد و بتواند فراتر از انتفاع‌های شخصی، سیاسی و اقتصادی، سود و زیان‌های جامعه را از یک‌دیگر بازشناسد.

در ایران دانشگاه به دلیلِ انتخاب رؤسای‌اش توسط دولت، و هم‌چنین به سبب وجودِ تشکل‌های سیاسی در آن، نتوانسته به تواناییِ انباشتِ درازمدتِ دانش مجهز شود. دولت چون بخشی از بودجه‌ی دانشگاه را تأمین می‌کند، چنین می‌انگارد که باید سلیقه‌ی آموزشیِ خود را به دانشگاه تحمیل کند و از دیگرسو، تشکل‌های دانشجویی چون فضای تحزب در ایران محدود است، تبدیل به تشکل‌های سیاسی می‌شوند. نکته این‌جا است که تشکلِ سیاسیِ دانشجویی با تشکلِ دانشجوییِ سیاسی تفاوت عمده‌ای دارد. اولی همانند یک حزب، مداخله‌ی مستقیم و حضور در گودِ سیاست را به عنوانِ مسیرِ خود برمی‌گزیند و دومی، قصد دارد با انتقادِ علم‌بنیان از سیاست‌های دولت، جامعه را یاری کند. موجودیتِ اولی در فضای بیرون از دانشگاه برای تمرینِ «مشارکت سیاسی» مفید است ولی، در فضای دانشگاهی، گستره‌ی استقلالِ علم را تنگ می‌کند. موجودیتِ دومی اما، هم برای نشاطِ فضای دانشگاهی سودمند است، هم برای اصلاحِ فضای سیاسیِ کشور، و می‌تواند منجر به حفظِ ماهیتِ مستقلِ دانشگاه گردد.

انتقادِ علم‌بنیان انتقادی است که دانشجو به کمکِ آموخته‌های خود از دانشگاه و انطباقِ آن‌ها با واقعیت‌های موجود در جامعه، به مردم و دولت وارد می‌کند. دانشجو می‌تواند در کاربردی‌کردنِ علمِ رشته‌ی خود، پیش‌آهنگ باشد و از دیگر سو، گاهی با یادآوریِ جنبه‌های مثبتِ برخی سیاست‌های دولت به مردم، مانع از مشارکت‌گریزی و سیاست‌هراسیِ جامعه گردد.

اکنون می‌توان چنین پاسخ داد که جنبش دانشجویی زمانی به سودِ جامعه است که ضعفِ خود را در حوزه‌های مختلفِ علمی ترمیم کند، کاربردِ علمِ خود را به روش‌های انتقاد و مطالبه‌گری از دولت بیازماید، به جای تلاش برای رسیدن به قدرت، بیرون از قدرت بایستد و با انتشارِ دغدغه‌های سیاسیِ خود، دولت را راه‌نمایی کند، و هم‌چنین به‌سازیِ دانشگاه (کوشش‌های صنفی) را برای رسیدنِ دانشگاه به یک‌پارچگیِ درازمدت، در اولویت قرار دهد.

تشکل‌های دانشجویی با آگاهی از لزومِ استقلالِ دانشگاه از نهادهای سیاسی و نهادهای اقتصادی، می‌توانند فعالانِ دانشجویی و هم‌چنین سیاست‌گذارانِ حاکمیت را به بازنگری در ماهیتِ رفتاریِ خود در قبالِ دانشگاه دعوت کنند و یادآور شوند توسعه‌ی ایران فرآیندی درازمدت است که با وجودِ دانشگاه‌های چهارساله و هشت‌ساله، شُدنی به نظر نمی‌رسد.

پاسخی بنویسید.