با دوستی نشسته‌ایم «تخته» بازی می‌کنیم. سامان نقشه‌ی هر حرکت‌اش را با فکر و صرفِ زمان پیش می‌برد. من مشتری دائمی این بازی نیستم و از آخرین باری که پای‌اش نشستم، دوسه‌ماهی می‌گذرد؛ یعنی در وضعیتِ تبعیتِ رفتاری قرار دارم. هرچه جلوتر می‌رویم، ضرب‌آهنگِ تقابلِ ما دو طرفِ بازی، شدیدتر می‌شود و در مقایسه با شروع، حالا که بسیاری از مهره‌های‌مان را به خانه رسانده‌ایم، آن‌هایی که باقی مانده‌اند را سریع‌تر حرکت می‌دهیم، سریع‌تر تاس می‌اندازیم و با عجله‌ی بیش‌تری تصمیم‌گیری می‌کنیم، در حالی که ساختار بازی به نحوی است که سرعتِ عملِ بازی‌کن، به رساندنِ مهره‌ها تا خانه و خارج‌شدن‌شان از تخته ارتباطی ندارد. قاعده‌ی بازی ساده است: هرکس مهره‌های‌اش را «زودتر» خارج کند، برنده است. ما داریم «زودتر» تصمیم می‌گیریم و با سرعت بیش‌تری تاس می‌اندازیم، در حالی که روندِ سریعِ ما، به زودتررسیدنِ مهره‌ها کمکی نمی‌کند: این عددِ روی تاس است که محرکِ بازی است.

بازی از راه تاس تحریک می‌شود. فرض را بر این بگذاریم که تاس‌آوردن، امری اتفاقی نیست و با تمرین و آموختن، می‌توان تاسِ به‌تری آورد. آن‌وقت هم فرقی نمی‌کند؛ یعنی حتی اگر تاس در ذهن‌مان، هم‌آن جعبه‌ی اتفاقیِ اعداد باقی بماند یا نماند، فرقی نمی‌کند در ساختار قضیه. بازی قضیه‌اش این است که از راهِ تاس جلو می‌رود و ما خودمان را به آب‌و‌آتش می‌زنیم که از راه سریع‌تر تکان‌دادنِ مهره‌ها و انداختنِ سریع‌ترِ تاس‌ها، گردش بازی را به نفع خود تصاحب کنیم. این یک اشتباه بزرگِ ناخودآگاه است که این‌بار، میانِ بازی من و سامان خودش را نشان داده.

یک دیدگاه برای “خاطره‌ی یک بازی”

  1. خیلی خوب بود… این هم یک کامنت :)

پاسخی بنویسید.